خب خداروشکر هم چنان هیچ خواننده ای ندارم
البته راضی ام به همین که جایی هست بنویسم از دل مشغولی هام و خستگی هام و شادی هام و.....
تو این روزا درگیر روزمرگی هامون بودیم
یه چند وقته سعی میکنم ناراحتیمو به روم نیارم
یادمه قدیما وقتی از دست حامد شاکی میشدم کلی سرش جیغ میزدم و متهمش میکردم و... ولی این روزا با خنده شکایتمو میگم
اونم میفهمه حسمو و سعی میکنه از دلم دربیاره ولی خیلی فرقی به حالم نمیکنه
بعدش ده هزار بار هم میپرسه ناراحتی ازم هنوز؟ و من همش با لبخند میگم نه !برام مهم نیست واقعا!
واقعا هم مهم نیست دیگه
یه زمانی سعی میکردم حامد یه جوری رفتار کنه که من از دید یه زن دوست دارم یه مرد اونجوری رفتار کنه
تو مخ نباشه گیر نده و....
بعدها دیدم حامد اینجوری نیست
شاید هم همکارای اون مثل من نیستن
من خودم اگه ی همکار اقام جویای حالم بشه و یا زیاد پا پیچم بشه میپیچونمش
هر جا برم سعی میکنم نبینمش
یه بخش اعظمش به خاطر اینه که حوصله ندارم !ولی خب گویا همکارای حامد اینجوری نیستن !
مهم نیست برام
میدونین من اینو میدونم حد رابطه اش همیشه در سطح یه دوست و یه همکاره با همه
به این مطمئنم زنی مثل من محاله بهش جواب مثبت بده و محاله بهتر از من گیر بیاره
نه اینکه من فرشته باشما ولی خب خوبم برای همین برام مهم نیست اصلا کاراش
یادمه قبلا زنگ میزدم صدای هر هر کر کر خانمای دورش میپیچید و خودش هم با خنده جواب میداد قاطی میکردم
ولی الان نه ! میتونم به جرات بگم گوشی رو قطع میکنم یادم میره حتی بخش اعظمش برای اینه که اعتماد به نفسم بالا رفته
دورم پر شده از ادم هایی که دوست دارن بهشون فرصت برای حرف زدن بدم و نمیدم
نه اینکه منتشو بذارم سر تاهل و ازدواج و اینا
حوصله ندارم و اینگونه من بی حوصله ترینم
خلاصه دیشب برعکس هر روز که با اسنپ میرم تصمیم گرفتم بمونم حامد بیاد دنبالم
حامد هم لطف کرد ساعت شش ک کارش تموم میشد دلش هوس کرد اضافه کار وایسه
و بدین گونه بنده تا یه ربع به هفت شب یه لنگه پا تو شرکت منتظر حامد بودم و به خودم فحش دادم که چرا بازم برنامه هامو براساس اون چیدم
یه مشکل اساسی بین حامد و من اینه که اولویت اون همیشه کارشه
یعنی من وسط بدبخت ترین وضعیت ممکن هم باشم محاله به خاطر من از کارش دست بکشه !
همیشه حواسم به این هست و سعی میکنم اگه قراره چیزی رو فیکس کنم براساس اینکه اون کی میاد و اون یه کاری بکنه انجام ندم ولی خب دیشب این اشتباهو کردم !
خلاصه اومد یه ذره غر غر کردم اونم توجیحات همیشگی اش رو اورد
یه نیم ساعت بعد هم دستمو گرفت و اشتی شدیم
امروز صبح داشتیم میومدیم سرکار شروع کرد تعریف کردن که زنگ زدم به فلان خانما که همکار سابقم بودن حال و احوالپرسی
منم ناخوداگاه لبخند نشست رو لبم گفتم چرا؟ گفت چون نمیخوام ارتباطمو با ادما قطع کنم
گفتم جالب نیست ارتباطتو فقط با خانما نمیخوای قطع کنی؟
گفت نههههههههههههههه به پیر و به پیغمبر به فلان اقا هم میخوام زنگ بزنم
یعنی حرفش انقد طنز بود ک جلوی خنده مو گرفتم و گفتم باشه
بعد شروع کرد به توضیح دادن و من هم اخر حرفاش گفتم ببین واقعا برام مهم نیست فقط جالب بود و گفتم
هر کاری دوست داری بکن چون برای من مهم نیست
راستش هم بخواید بدونید ب همون دلایلی که ذکر کردم برام مهم نیست
خلاصه شروع کرد توجیح و اخر سر هی گفت دیگه زنگ نمیزنم گفتم نه بزن عیب نداره
بعدش سکوت شد بینمون
نمیدونم چرا فکر کرد ناراحتم ! هی گفت ازم دلخور نباش
منم میگفتم به خدا دلخور نیستم
خلاصه رسیدیم دم شرکت ما باز گفت دیگه زنگ نمیزنم بهشون
منم گفتم باشه
میدونید بهتر از هر کسی میشناسمش
میدونم زنگ میزنه
فقط تنها فرقش اینه سری بعدی به من نمیگه
قایم میکنه یا مثل همیشه میگه عه یادم رفت
برای همین یه باشه بس بود فکر کنم نه؟
روزگارتون به خوشی