فکر کنم تا شنبه دیگه چیزی ننویسم
امروز هم برخلاف میلم به حرف حامد گوش دادم و موندم شرکت اون بیاد دنبالم
میتونست خیلی زودتر بیاد ولی خب بازم دیر رفت دنبال کارش و دیرتر راه افتاد و الان ساعت پنج و ربعه و هنوز نرسیده به من
من از چهار اینجا منتظرم
خلاصه که باشددرس عبرتی برام که این ادم بی اهمیت ترین موضوع براش الافی منه و لاغیر !
هر بار هم زنگ میزنم میگه یه پنج دقیقه دیگه اونجام ولی کدوم پنج دقیقه الله اعلم
خیلی شاکیم ازش و خیلی خسته و خیلی خیلی گرسنه
دلم میخواد ی لیوان داغ شیرکاکائو رو سر بکشم و بخوابم
ولی متاسفانه تا میرسیم خونه حامد تشریف میبره رو کاناپه دراز میکشه و من بدو بدو دارم میوه و شیر و این چیزا میارم
راستی یه خاطره هم بگم و برم
سال اول ازدواجمون بود
جفتمون شاغل بودیم
یه روز من هوس کباب کردم و چون شام غذامون سبکه بهش گفتم بیا پنج شنبه ناهار که خونه ایم ساعت یک بیایم خونه و کباب بزنیم بر بدن
خانم و آقایی که شما باشین ساعت 12 خودم بدو بدو اومدم خونه و برنج درست کردم نشستم منتظر که حامد بیاد با کبابا
یک شد دو
دو شد سه
سه شد چهار و نیومد !
من حسابی ناراحت شده بودم
بیخیال غذا شدم و رفتم خوابیدم
ساعت چهار و نیم دست خالی اومد تو خونه
گفت داشتم میومدم یادم افتاده همکارم گفته به ماشینش یه نگاه بندازم و ماشین اونو درست کردم
حالا چیزی نشده که الان رفتم از یه جا کباب خریدم
آخی :(
دلم سوخت
من پتانسیل قشقرق به پا کردن سر چنین رفتارایی رو دارم کاملا
ولی از این حرفا بر میاد که هم شما خانوم صبوری هستی و هم حامد خوبیهای دیگهای داره که بخاطرش این چیزا رو نادیده میگیری
خوشبخت باشین
ممنونم عزیزم
منم صبور نیستم البته دو روز قهر بودم باهاش