این روزها خیلی ذهنم درگیره
سمت راست بدنم این اواخر با هر تنشی لمس میشه
به خصوص دست راستم
دیروز پیش یه متخصص مغز و اعصاب رفتم و گفت خیلی نشونه های خوبی نیست باید برم MRI
تقریبا دو هفته ای میشه با حامد بحث داریم
راستش تو بحثی که سر هدیه روز پدر داشتیم دیگه حامد هر کاری میخواست کرد
واقعا دیگه چیزی از محبتش نذاشت تو وجودم بمونه
چند باری اومدم تایپ کنم ولی خب سر شدن دستم مانع میشد
اون روز حامد خیلی حرفا بهم زد .خیلی باهام بد رفتار کرد خیلی زیاد
من همیشه تو بحثامون حواسم هست کاری نکنم دلش بشکنه یا اگه سرسوزنی این حس بیاد سراغم که حامد دلشکسته شده کلا بیخیال بحث میشم
ولی اون روز حامد شاید هزاران بار دل منو شکست
همون شب قرار بود بعد از سه هفته بریم خونه ی پدرم برای تولد خواهرم هانا
مطمئن بودم اگر بریم اونجا و حامد این حس و حالش ادامه داشته باشه شب اونا رو زهر میکنه بهشون و ناچار شدم با التماس مجابش کنم که آشتی کنیم که حدقل بازم روزگار اونا رو خراب نکنه
حامد عاشق اینه که دعوامونو بکشه این ور و اون ور
مثلا یادمه سال اول عروسی مون دعوامون میشد تو خونه سکوت میکرد وقتی میرفتیم تو خیابون هوار هوار میکرد که آی مردم این زن منو اذیت میکنه و...
این کارو شاید ده هزار بار انجام داد و من هر بار میون ادم هایی که زل میزدن بهم و میخندیدن بهم اشک میریختم و ازش میخواستم تمومش کنه
بعد باز فریاد میکشید که مگه نگفتی فلان؟ از چی میترسی اینا که هیچ کدوم نمیشناسنت!
هنوزم اون اعتقادو داره ها
اگه بحثمون اونجوری نمیشه دلیلش اینه که من معمولا دیگه بیخیال میشم و سکوت میکنم وگرنه حامد همون ادم یه دنده و لجباز و بیشعور قدیمه
یه بار یادمه دعوامون شد و شب خونه ی مادرم دعوت داشتیم
بعد از شام رفت بالای مجلس داد و بیداد و غر که این اینجوری میگه و اونجوری میگه
پدرم بنده خدا هی سعی کرد بهش بگه مهم نیست و حالا دعوا بین خودتونو تعریف نکن و... ولی اصلا حرف تو مغزش نمیرفت
هنوزم به اون حرفاش افتخار میکنه البته
من مدل خانواده ام اینجوریه که پدر و مادرم هر بحثی داشتن تو چهارچوب و چهاردیوار ی خودشون بوده
هیچ وقت یاد ندارم بحثشونو مثلا عمه ام فهمیده باشه
تو قهرترین حالت هم که بودن تا یکی زنگ درو میزد انگار اینا عاشق ترین زوجن
ولی حامد نمیدونم تربیتش چی بوده و چه جوری بوده که عاشق اینه مردونگیشو با له کردن من تو هر جمع غریب و آشنایی به رخ بکشه
اون بار هم که بحثمون شد سر ماجرای روز پدر دو روز بعدش خونه ی پدر حامد شام دعوت داشتیم و تو جمع تا جایی که میتونست و فرصتش پیش میومد منو له میکرد
حتی یه جایی مادرش ازم پرسید چیزی شده که ازت ناراحته؟ و من با لبخند گفتم نه ما با هم خوبیم و سیب تعارف کردم به حامدو از بشقاب برداشت و پرت کرد اون ور
منم پوکر فیس شدم و ضایع !
اینا رو گفتم که بگم اون شب قبل خونه ی پدرم سعی کردم حامدو آروم کنم که مهمونی رو زهر همه مون نکنه ولی مهر حامد همون روز کامل از دلم بیرون رفت
روزای بعدش حامد با سبک و سیاق قدیم و قربون صدقه های مزخرف باهام رفتار میکرد ولی من نمیتونستم باور کنم دیگه حرفاشو
مگه یه آدم میتونه عاشق یکی باشه و وقتی عصبانیه تا سر حد مرگ زجرش بده؟!
سردی من ادامه داشت و حامد هم سینوسی رفتار میکرد
گاهی فکر میکرد با سرد شدن منو میتونه تبدیل کنه به همون سارای سابق و گاهی میومد بغلم میکرد و هزار بار میگفت عاشقتم عاشقتم و....
بقیه اش باشه پست بعدی