چه قدر دلم پره
چه قدر خوبه اینجارو دارم
با کسی نمیتونم حرف بزنم
نمیتونم بگم چه قدر میترسم از تبعات تصمیمم
ای کاش خانواده ام پشتم بودن
ای کاش میشد راحت گفت که به خدا همه کاری کردم و نمیشه
ولی میدونم راه دور و درازی دارم تا تموم شدن
فرق این دفعه باتمام دفعات قبل اینه که من این بار با تمام جدیتم طلاق میخوام
روند فرسایشی زندگیم نابودم کرده
کارمو دارم
یه خونه شاید بگیرم
ولی قطعا تمام خواسته ام اینه که از حامد جدا شم
اینو نه برای تهدیدش میگم نه برای اصلاحش نه از سر عصبانیت و...
تو آرامش کامل هم میدونم که باید جدا شیم
حتی وقتی بغلم میکنه حتی تو اوج محبتش بازم دیگه باورش نمیکنم و ایمان دارم زندگی ما تمومه
چه سخته این روزا
خلاصه پدرشوهرم رفت خوابید و یه کم که نشستیم مادرشوهرم گفت ما سختمونه قبل از سال بریم و من کلاس دارم و....
یه دفعه حامد بعد حرف مادرش گفت اره خب ماهم سختمونه نمیشه جمع کنیم با این سرعت و..
من بهش گفتم عه مگه تو هی نمیگفتی بریم بریم؟ گفت داشتم شوخی میکردم ! خطاب به مادرشوهرم گفتم به نظرتون شوخی میکرد وقتی داشت میگفت مزیت های رفتن زودترتون چیه؟
مادرشوهرم با لبخند گفت نه داشت جدی میگفت و حامد باز اصرار میکرد که شوخی بوده
دیگه کم کم آماده شدیم و رفتیم خونه
تو راه من حسابی از دست حامد عصبانی بودم
از اینکه یک سر سوزن به ما (خودمون دو تا ) فکر نمیکنه و کلا همیشه چشمش تو دهن خانواده اشه و همیشه صلاح اونا اولویت داره
بهش گفتم چرا این حرفا رو زدی و شروع کرد توجیه و تفسیر
قانع نشدم
کلا یک هفته هم بود باهاش سرد شده بودم
از روز بعدش دیگه مطمئن شدم حامد کلا کاری به منفعت زندگی دوتاییمون نداره
برای همین رفتم دنبال اینکه ببینم خونه ای که توش ساکنیم با چه قیمتی میشه رهن بره
و بله ! دیدم قیمت رهن این خونه 50 تومن نیست حدود 130 تومنه !
با حساب سر انگشتی میشد فهمید که ما با رهن دادن این خونه و نصف پول رهن اون یکی خونه خیلی راحت میتونیم یه آپارتمان نزدیک محل کارمون اجاره کنیم
یکی دو روزی صبر کردم و بعد سر فرصت مناسب به حامد گفتم به خانواد اش بگه اگر قراره بیان بشینن تو واحد ما باید 130 میلیون بدن و همین طور باید صبور هم باشن تا ما جا پیدا کنیم و بریم
طبق معمول همیشه که اینجور موقع ها با هوار هوار کارشو پیش میبره شروع کرد به فریاد زدن با تمام توانش
هر چی سعی کردم ارومش کنم و بهش بفهمونم که انقد نفع خانواده شو نبینه و زندگی دو نفرمون مهم تره چیزی جز فریاد نصیبم نمیشد
خلاصه کنم که اون شب دیگه بحثو کش ندادم
حامد به سبک همیشه اش که بعد از دعوا جای خوابشو جدا میکنه شب جدا خوابید و صبح با توپ پر بیدار شد
نمیدونم چرا توقع داشت در مقابل تمام بی منطقیش باز مهربون باشم
رفتارهای من هم چنان سرد بود
با توپ پر بهم گفت این روزها حال و حوصله ندارم رو مخم نرو و من هیچ جوابی ندادم
تو ماشین سعی کرد مهربون باشه
دستمو گرفت و دو تا قربون صدقه رفت
مسخره ! فکر کنین مگه میشه یه نفر دوست داشته باشه و انقد از نظر روحی آزارت بده؟!
دیدم آرومه و شرایط زندگی مون هم داره باب میل خودش و خانوادش جلو میره
بهش گفتم حامد برای خونه بذار یه چیزی بگم
و دوباره طوفان فریادهاش شروع شد
این روش برخورد با منو از یکی از رفیقاش یاد گرفته
اون بهش گفته با این روش جواب گرفته و زنش جرات اظهار نظر نداره
حامد هم طبق همین روش و از همون زمان با کوچکترین نظر من شروع میکنه به فریاد
من باز هم سکوت کردم
فکر کنید چی کار کرد!
یه رفتار همیشگی دیگه اش
موقع عصبانیت اگر پشت فرمون باشه سعی میکنه منو تا سر حد مرگ بترسونه با رانندگیش
و دقیقا همین کارو کرد !
سرش جیغ زدم که منو بذار شرکت و حق نداری انقد آزارم بدی لبخند زد فقط
منو رسوند شرکت
و من مطمئن تر از قبل شدم که نه تنها نباید بچه دار بشم بلکه باید قطعا تموم کنم این روند رو
دیگه حرفاش و رفتاراش برام مهم نبود
دیگه اگه دیر میومد و زود میرفت برام اهمیتی نداشت
دیگه برام فرقی نمیکرد چی کار کنه و چی بپوشه و چی بخوره و...
میدونید روزی ده بار این سوال تو ذهنم میچرخید که اصلا من بدترین زن دنیا
ولی من همونم که دو هفته با وجودی که خودم کرونا گرفته بودم ازش پرستاری کردم
من همونم که کمرشو عمل کرد یک هفته مراقبت کردم و...
منتی نیست و من اون کارها رو نکردم که تلافی کنه ولی نمیدونم مابین همه بیشعور بازی هاش تو ذهنش یه دوره میکنه که طرف مقابلش کیه یا نه ؟
بگذریم
خونه ی پدرشوهرو قراره بساز و بفروشی بسازه
پدرشوهرم قرار بود بره خونه اجاره کنه تا ساخت و ساز تموم بشه
ولی در یه اقدام غافلگیر کننده گفت میخواد بیاد خونه ی ما بشینه
خونه ی ما یه خونه ی کلنگیه که با پدر حامد شریکی خریدیم
طبقه ی اول مستاجر اونا میشینه و طبقه ی دوم ما
اونم گفت میخواد بیاد جای مستاجرش
با توجه به اینکه پدر و مادر حامد کلا درکی از مستقل شدن ما ندارن و الان یکی از موضوعات بحث همیشه مون اینه که چرا هی میگن و نظر میدن تو هر چیزی من تا فهمیدم تصمیمشون چیه , گفتم اونا بیان ,من تو این خونه نمیمونم
قرار شد من و حامد بریم یه منطقه نزدیک محل کارمون خونه رهن کنیم
خونه خودمون رو بدیم رهن
خلاصه تو گیر و دار این کارا بودیم که باز خانوادش تو گوشش خوندن که ترافیک و اینا برای نیمه دوم ساله و بعد عید همه چی خوب میشه و چرا برین خونه رهن کنید و به جاش مفتی برین اون خونه ای که با برادرت شریکید بشینید و.....
حامد هم عینا همینو مرتب تکرار میکرد
دیگه بعد سه چهار روز اجاره کردن خونه رو متوقف کرد و گفت باشه اون ور سال و بعد شروع کرد زیر گوش من خوندن که به جای رفتن به یه محله ی نزدیک تر بیا بریم اون یکی خونه و....
از یه جایی به بعد دیدم اوضاع کارمون ممشخص نیست گفتم باشه بریم اون یکی خونه
چون فکر میکردم رهن خونه ی فعلی مون مبلغ زیادی نمیشه طبق حرفای حامد !
هفته ی پیش که رفتیم خونه ی پدرشوهرم گفتن ما میخوایم قبل از عید بیایم خونه ی شما اسباب بیاریم و با توجه به اینکه با مستاجرشون هم تمدید کردن رو رفتن ما به خونه ی دیگه حساب کردن و باید خونه رو خالی کنیم براشون که اسباب کشی کنن و سازنده بتونه کارشو شروع کنه
من در حالی که وحشتناک سرم شلوغه این روزا گفتم نمیشه و ما نمیتونیم اسباب کشی کنیم و ... ولی حامد همش هوار هوار میکرد که باشه میریم و...
ادامه شو پست بعدی مینویسم سر باز شلوغ شد
این روزها خیلی ذهنم درگیره
سمت راست بدنم این اواخر با هر تنشی لمس میشه
به خصوص دست راستم
دیروز پیش یه متخصص مغز و اعصاب رفتم و گفت خیلی نشونه های خوبی نیست باید برم MRI
تقریبا دو هفته ای میشه با حامد بحث داریم
راستش تو بحثی که سر هدیه روز پدر داشتیم دیگه حامد هر کاری میخواست کرد
واقعا دیگه چیزی از محبتش نذاشت تو وجودم بمونه
چند باری اومدم تایپ کنم ولی خب سر شدن دستم مانع میشد
اون روز حامد خیلی حرفا بهم زد .خیلی باهام بد رفتار کرد خیلی زیاد
من همیشه تو بحثامون حواسم هست کاری نکنم دلش بشکنه یا اگه سرسوزنی این حس بیاد سراغم که حامد دلشکسته شده کلا بیخیال بحث میشم
ولی اون روز حامد شاید هزاران بار دل منو شکست
همون شب قرار بود بعد از سه هفته بریم خونه ی پدرم برای تولد خواهرم هانا
مطمئن بودم اگر بریم اونجا و حامد این حس و حالش ادامه داشته باشه شب اونا رو زهر میکنه بهشون و ناچار شدم با التماس مجابش کنم که آشتی کنیم که حدقل بازم روزگار اونا رو خراب نکنه
حامد عاشق اینه که دعوامونو بکشه این ور و اون ور
مثلا یادمه سال اول عروسی مون دعوامون میشد تو خونه سکوت میکرد وقتی میرفتیم تو خیابون هوار هوار میکرد که آی مردم این زن منو اذیت میکنه و...
این کارو شاید ده هزار بار انجام داد و من هر بار میون ادم هایی که زل میزدن بهم و میخندیدن بهم اشک میریختم و ازش میخواستم تمومش کنه
بعد باز فریاد میکشید که مگه نگفتی فلان؟ از چی میترسی اینا که هیچ کدوم نمیشناسنت!
هنوزم اون اعتقادو داره ها
اگه بحثمون اونجوری نمیشه دلیلش اینه که من معمولا دیگه بیخیال میشم و سکوت میکنم وگرنه حامد همون ادم یه دنده و لجباز و بیشعور قدیمه
یه بار یادمه دعوامون شد و شب خونه ی مادرم دعوت داشتیم
بعد از شام رفت بالای مجلس داد و بیداد و غر که این اینجوری میگه و اونجوری میگه
پدرم بنده خدا هی سعی کرد بهش بگه مهم نیست و حالا دعوا بین خودتونو تعریف نکن و... ولی اصلا حرف تو مغزش نمیرفت
هنوزم به اون حرفاش افتخار میکنه البته
من مدل خانواده ام اینجوریه که پدر و مادرم هر بحثی داشتن تو چهارچوب و چهاردیوار ی خودشون بوده
هیچ وقت یاد ندارم بحثشونو مثلا عمه ام فهمیده باشه
تو قهرترین حالت هم که بودن تا یکی زنگ درو میزد انگار اینا عاشق ترین زوجن
ولی حامد نمیدونم تربیتش چی بوده و چه جوری بوده که عاشق اینه مردونگیشو با له کردن من تو هر جمع غریب و آشنایی به رخ بکشه
اون بار هم که بحثمون شد سر ماجرای روز پدر دو روز بعدش خونه ی پدر حامد شام دعوت داشتیم و تو جمع تا جایی که میتونست و فرصتش پیش میومد منو له میکرد
حتی یه جایی مادرش ازم پرسید چیزی شده که ازت ناراحته؟ و من با لبخند گفتم نه ما با هم خوبیم و سیب تعارف کردم به حامدو از بشقاب برداشت و پرت کرد اون ور
منم پوکر فیس شدم و ضایع !
اینا رو گفتم که بگم اون شب قبل خونه ی پدرم سعی کردم حامدو آروم کنم که مهمونی رو زهر همه مون نکنه ولی مهر حامد همون روز کامل از دلم بیرون رفت
روزای بعدش حامد با سبک و سیاق قدیم و قربون صدقه های مزخرف باهام رفتار میکرد ولی من نمیتونستم باور کنم دیگه حرفاشو
مگه یه آدم میتونه عاشق یکی باشه و وقتی عصبانیه تا سر حد مرگ زجرش بده؟!
سردی من ادامه داشت و حامد هم سینوسی رفتار میکرد
گاهی فکر میکرد با سرد شدن منو میتونه تبدیل کنه به همون سارای سابق و گاهی میومد بغلم میکرد و هزار بار میگفت عاشقتم عاشقتم و....
بقیه اش باشه پست بعدی
سلام سلام
اول بگم که یکشنبه ساعت دو و نیم مرخصی گرفتم و بدو بدو رفتم سمت مطب پزشک زنان
یه ربع به سه رسیدم و دیدم خیلی منطبق با شرایط کرونایی تو یه اتاق 15 متری 14 نفری نشستن
منشی یه خانم مسن بود که اصلا یادش میرفت کی چه زمانی اومده و چه زمانی نوبتش بوده و...تو دو دقیقه ای که منتظر بودم یه دعوای خیلی بد هم بین دو تا خانم باردار سر نوبتشون راه افتاد !
اسممو تو لیست بیمارا نوشتم و بعد گفتم برم پایین یه دور بزنم بیام و رفتم خونه !
موفقیت آمیز نبود متاسفانه
بگذریم
نمیدونم شما از این ادم هایی هستین که تو دعوا مراعات دل طرف مقابلو میکنید یا نه؟
من متاسفانه اینجوری ام
وسط بدترین بحث و دعواها حواسم هست چیزی نگم طرف مقابل قلبش به درد بیاد ولی خب بیشتر آدم ها اینجوری نیستن و در نتیجه من همیشه بازنده ی دعواها هستم !
بعد از دعواها و بحث ها تا مدت ها تاثیر حرف هایی که شنیدم آزارم میده چون خیلی ها خیلی حرف ها رو میزنن تا مستقیم قلبتو بشکنن
اتفاقی که تو محل کار من خیلی خیلی زیاد رایجه
مثلا من تو چت های کاریم هیچ وقت نمیزنم اکی!
میدونین چرا؟
چون تا پارسال تو یه واحدی کار میکردم که چهار نفر بودیم و یکی مون سرپرست بود
من از همه بیشتر کار میکردم ولی اون خانمی که سرپرست بود به اسم ندا و یه اقایی که باهاش دوست بود و اسمشو میذارم عوضی خان به خاطر رفاقتشون با مدیر بالا دستی که اسمشو میذارم بدذات اعظم
کلا حقوقشون و رتبه ی شغلی شون و همه چیزشون بهتر بود
خلاصه یه روز گیج ترین ادم بین ما 4 تا خرابکاری کرد و این گیج ترین اسمش آندو بود
کسی خود اون خرابکارو توبیخ نکرد ولی جالبیش این بود همه ریختن سر من که تو چرا بهش نگفتی حواسش باشه منم برام جالب بود و فقط هی میگفتم خب سرپرست یکی دیگه اس و اون یکی پسره هم هست چرا همه ریختین رو سر من اخه؟؟؟
روز بعدش قرار شد خرابکاری اون آقای گیج رو من اصلاح کنم و کردم
تو یه گروه واتس آپ چهار نفری عوضی خان ازم پرسید اون کارو درست کردی یا نه و منم گفتم کی باید اصلاحشو میزدم؟ گفت ساعت فلان و منم اولین بار تو چتمون زدم اکی !
ساعتی که گفته بود رسید و من اصلاحو زدم
تو گروهمون اعلام کردم که اصلاحو زدم
یه دفعه ندا اومد نوشت چرا الان زدی؟
گفتم خب من پرسیدم کی و عوضی خان گفت این ساعت!
گفت اون گفته این ساعت و دو روز دیگه منظورش بوده و و بیخود وقتی نمیفهمی چی میزنیم میزنی اکیییی و به جای نوشتن اکی سعی کن بفهمی !
من باز پرسیدم کجا نوشته تاریخو؟
گفت خودت باید میفهمیدی
به حدی ناراحت شدم که بحثو ادامه ندادم و کارو کنسل کردم
ولی تاثیر رفتار بی نهایت زشت اون دختر باعث شد من هربار تو چت میام بنویسم اکی یاد رفتار سراسر توهینش میفتم و بیخیال میشم
پ.ن: اخر همون سال من استعفا دادم و با اصرار مدیرعامل و با پذیرش تمام شروط من از سمت مدیر عامل موندگار شدم
اون ندا و عوضی خان و بدذات اعظم و آندو منتقل شدن یه شرکت زیر مجموعه و من سرپرست واحد فعلی شدم و مدیرمم عوض شد
اینم یه عکس دلبر که انقدر دلم الان میخوادش حد نداره