ور وره جادو

یه خانم 31 ساله ام با یه دنیا حرف و روزای بالا و پایین !و همچنین عاشق آشپزی و غذا خوردن !

ور وره جادو

یه خانم 31 ساله ام با یه دنیا حرف و روزای بالا و پایین !و همچنین عاشق آشپزی و غذا خوردن !

بدقولی و کباب

فکر کنم تا شنبه دیگه چیزی ننویسم

امروز هم برخلاف میلم  به حرف حامد گوش دادم و موندم شرکت  اون بیاد دنبالم

میتونست خیلی زودتر بیاد ولی خب بازم دیر رفت دنبال کارش و دیرتر راه افتاد و الان ساعت پنج و ربعه و هنوز نرسیده به من 

من از چهار اینجا منتظرم

خلاصه که باشددرس عبرتی برام که این ادم بی اهمیت ترین موضوع براش الافی منه و لاغیر !

هر بار هم زنگ میزنم میگه یه پنج دقیقه دیگه اونجام ولی کدوم پنج دقیقه الله اعلم

خیلی شاکیم ازش و خیلی خسته و خیلی خیلی گرسنه 

دلم میخواد ی لیوان داغ شیرکاکائو رو سر بکشم و بخوابم 

ولی متاسفانه تا میرسیم خونه حامد تشریف میبره رو کاناپه دراز میکشه و من بدو بدو دارم میوه و شیر و این چیزا میارم 

راستی یه خاطره هم بگم و برم 

سال اول ازدواجمون بود 

جفتمون  شاغل بودیم

یه روز من هوس کباب کردم و چون شام غذامون سبکه بهش گفتم بیا پنج شنبه ناهار که خونه ایم ساعت یک بیایم خونه و کباب بزنیم بر بدن 

خانم و آقایی که شما باشین ساعت 12 خودم بدو بدو اومدم خونه و برنج درست کردم نشستم منتظر که حامد بیاد با کبابا

یک شد دو

دو شد سه 

سه شد چهار و نیومد !

من حسابی ناراحت شده بودم 

بیخیال غذا شدم و رفتم خوابیدم

ساعت چهار و نیم دست خالی اومد تو خونه 

گفت داشتم میومدم یادم افتاده همکارم گفته به ماشینش یه نگاه بندازم و ماشین اونو درست کردم

حالا چیزی نشده که الان رفتم از یه جا کباب خریدم 



خاطرات قدیمی

خب دلم خواست کمی حرف بزنم یهو 

نمیدونم چرا

حرف زنگ زدن شد 

دیدم یه نفره تو دنیا دلم میخواد بهش زنگ بزنم بپرسم حالش چه طوره 

چی کارا میکنه و سرنوشتش چی شد 

ولی خب نه شماره ای ازش برام مونده نه ترسم میذاره دست ببرم سمت تلفنم 

هیچ وقت یادم نمیره اولین بار که منو دید شاید سی ثانیه مات زل زده بودم به چشمام 

بعد از سی ثانیه یه دفعه گفت چشماتون  چه رنگیه؟ کهربایی؟ و منم خنده ام گرفت ازش 

بعدها فهمیدم تو همون بار اول دل رو باخته 

رفتیم و رفتیم 

شاید تنها ایرداش این بود که سربازی نرفته بود !

رفت سربازی و تو تایم اموزشی بود که جواب تماساشو دیگه ندادم

انگار فیلم ترکیه ایه 

خلاصه اومد و هی زنگ و پیگیری که فلانی کجایی و فلانی رو لو لو برد

نمیدونم دیگه چرا دلم نمیخواست جوابشو بدم 

بعدها یاد عاشق بازیاش میفتادم یه کم دلم میگرفت از خودم آخه دختر مرگت چی بود جوون مردمو انقد ازار دادی؟؟؟؟

خلاصه بعد عقدم دیگه ازش بی خبر شدم 

همون دو تا دوست مشترک اون وسط مسطا هم بلاک شدن چون خبر میبردن براش

نمیدونم کجاس و چه میکنه 

فقط اینجا براش مینویسم که صدرا ببخش منو انقد بی معرفتی کردم 

تو واقعا ثابت کردی که دوستم داری من یه کم خلم کلا !




روزمرگی

خب خداروشکر هم چنان هیچ خواننده ای ندارم 

البته راضی ام به همین که جایی هست بنویسم از دل مشغولی هام و خستگی هام و شادی هام و.....

تو این روزا درگیر روزمرگی هامون بودیم

یه چند وقته سعی میکنم ناراحتیمو به روم نیارم

یادمه قدیما وقتی از دست حامد شاکی میشدم کلی سرش جیغ میزدم و متهمش میکردم و... ولی این روزا با خنده شکایتمو میگم 

اونم میفهمه حسمو و سعی میکنه از دلم دربیاره ولی خیلی فرقی به حالم نمیکنه 

بعدش ده هزار بار هم میپرسه ناراحتی ازم هنوز؟ و من همش با لبخند میگم نه !برام مهم نیست واقعا!

واقعا هم مهم نیست دیگه 

یه زمانی سعی میکردم حامد یه جوری رفتار کنه که من از دید یه زن دوست دارم یه مرد اونجوری رفتار کنه 

تو مخ نباشه گیر نده و.... 

بعدها دیدم حامد اینجوری نیست 

شاید هم همکارای اون مثل من نیستن 

من خودم اگه ی همکار اقام جویای حالم بشه و یا زیاد پا پیچم بشه میپیچونمش 

هر جا برم سعی میکنم نبینمش 

یه بخش اعظمش به خاطر اینه که حوصله ندارم !ولی خب گویا همکارای حامد اینجوری نیستن !

مهم نیست برام 

میدونین من اینو میدونم حد رابطه اش همیشه در سطح یه دوست و یه همکاره با همه 

به این مطمئنم زنی مثل من محاله بهش جواب مثبت بده و محاله بهتر از من گیر بیاره 

نه اینکه من فرشته باشما ولی خب خوبم  برای همین برام مهم نیست اصلا کاراش 

یادمه قبلا زنگ میزدم صدای هر هر کر کر خانمای دورش میپیچید و خودش هم با خنده جواب میداد قاطی میکردم 

ولی الان نه ! میتونم به جرات بگم گوشی رو قطع میکنم یادم میره حتی بخش اعظمش برای اینه که اعتماد به نفسم بالا رفته

دورم پر شده از ادم هایی که دوست دارن بهشون فرصت برای حرف زدن بدم و نمیدم 

نه اینکه منتشو بذارم سر تاهل و ازدواج و اینا 

حوصله ندارم و اینگونه من بی حوصله ترینم 

خلاصه  دیشب برعکس هر روز که با اسنپ میرم تصمیم گرفتم بمونم حامد بیاد دنبالم 

حامد هم لطف کرد ساعت شش ک کارش تموم میشد دلش هوس کرد اضافه کار وایسه 

و بدین گونه بنده تا یه ربع به هفت شب یه لنگه پا تو شرکت منتظر حامد بودم و به خودم فحش دادم که چرا بازم برنامه هامو براساس اون چیدم 

یه مشکل اساسی بین حامد و من اینه که اولویت اون همیشه کارشه 

یعنی من وسط بدبخت ترین وضعیت ممکن هم باشم محاله به خاطر من از کارش دست بکشه !

همیشه حواسم به این هست و سعی میکنم اگه قراره چیزی رو فیکس کنم براساس اینکه اون کی میاد و اون یه کاری بکنه انجام ندم ولی خب دیشب این اشتباهو کردم !

خلاصه اومد یه ذره غر غر کردم اونم توجیحات همیشگی اش رو اورد 

یه نیم ساعت بعد هم دستمو گرفت و اشتی شدیم 

امروز صبح داشتیم میومدیم سرکار شروع کرد تعریف کردن که زنگ زدم به فلان خانما که همکار سابقم بودن حال و احوالپرسی

منم ناخوداگاه لبخند نشست رو لبم گفتم چرا؟ گفت چون نمیخوام ارتباطمو با ادما قطع کنم 

گفتم جالب نیست ارتباطتو فقط با خانما نمیخوای قطع کنی؟

گفت نههههههههههههههه به پیر و به پیغمبر به فلان اقا هم میخوام زنگ بزنم 

یعنی حرفش انقد طنز بود ک جلوی خنده مو گرفتم و گفتم باشه 

بعد شروع کرد به توضیح دادن و من هم اخر حرفاش گفتم ببین واقعا برام مهم نیست فقط جالب بود و گفتم 

هر کاری دوست داری بکن چون برای من مهم نیست 

راستش هم بخواید بدونید ب همون دلایلی که ذکر کردم برام مهم نیست

خلاصه شروع کرد توجیح و اخر سر هی گفت دیگه زنگ نمیزنم گفتم نه بزن عیب نداره 

بعدش سکوت شد بینمون 

نمیدونم چرا فکر کرد ناراحتم ! هی گفت ازم دلخور نباش 

منم میگفتم به خدا دلخور نیستم 

خلاصه رسیدیم دم شرکت ما باز گفت دیگه زنگ نمیزنم بهشون 

منم گفتم باشه

میدونید بهتر از هر کسی میشناسمش 

میدونم زنگ میزنه 

فقط تنها فرقش اینه سری بعدی به من نمیگه 

قایم میکنه یا مثل همیشه میگه عه یادم رفت

برای همین یه باشه بس بود فکر کنم نه؟

روزگارتون به خوشی 

سریال

خب بعد از سه چهار روز برگشتم

دیشب خوب نخوابیدم برای همین خیلی حس و حال خوبی ندارم امروز 

دلیل اصلی اینکه چیزی ننوشتم همینه 

امروز یه کیف خیلی سبک برداشتم و تصمیم دارم بعد از کارم برم پیاده روی تا محل کار همسرم 

انقد نق میزنه که نمیذاری بمونم و اضافه کار وایسم و... از اون طرف هم وزنم یه هفته اس استپ شده ناچارم رنج پیاده روی رو به جون بخرم 

امروز با یه احمق هم دعوام شد 

آخر تماس گفت به مدیرت میگم رفتار زننده تو و برات گرون تموم شه و منم ازش خواستم حما همین کارو بکنه بلکه باعث شه اینا دست از سر من بردارن و ادم بده بشم و برم !

این سه روز تعطیلی رو با سریال و خونه مامانم و مامانش گذروندیم 

قرار بود پنج شنبه ی این هفته بریم تولد خواهرم ولی همکار میز بغلیم مریض شده و خودش معتقده سرماخوردگیه ولی خب میگه هم شوهرش هم بچه اش گرفتن !

نتیجه اش این شد که ممکنه کرونا باشه و خونه ی مامان ها این هفته کنسله 

ناچارن باید اخر این هفته رو به سریال دیدن بگذرونیم 

راستی ما تازه سریال دارکو تموم کردیم و کلی کیف کردیم از سریال دیدن دوتایی مون 

از دیشب شروع کردیم به دیدن game of therons و بسی این سریال هم قشنگه و کیف کردیم

پیشنهاد میکنم این سریال دیدن دوتایی رو حتما تو برنامه ی گذران زندگی تون بذارید


زندگی

خب امروز به سرم زد یه کم از خودم و حامد بنویسم 

حامد کلا هدف دار تر از من اومد سراغم برای ازدواج 

میدونست چی میخواد و میدونست دنبال چه شرایطیه 

برای همین بعد از ازدواجمون خیلی عاشق تر از من بود 

من یه کم تو هپروت بودم 

خیلی تو باغ نبودم که چرا باید ازدواج کنم و چی میخوام

صرفا میتونم بگم انقد زیر گوشم خونده بودن که سنت داره میره بالا میخواستم ازدواج کنم 

حامد کیس خیلی خوبی بود .کار داشت تحصیلات داشت و بی نهایت صاف و ساده بود 

هنوزم صاف و ساده اس الیته 

خلاصه همین معلوم نبودن تکلیف من نتیجه اش شد ناسازگاری هام به خصوص بعد از عروسی

کلا درک نمیکردم وقتی یه زن با عشق و اب و تاب از زندگیش میگه عاشق چیه شوهرشه ! چون خودم حامدو فقط دوست داشتم و بهش عادت کرده بودم

یک سال که گذشت تازه چشمام باز شد و دیدم مردی که همه چیزشو گذاشته برام و هر چی داره و نداره رو میریزه به پام از هر کسی با ارزش تره 

به مرور سعی کردم به ریز کارامون دقت کنم 

کمتر دعوا کنم 

کمتر بحث کنم 

کمتر گیر بدم 

البته به جز تایم های پریود که از دستم در میره 

خلاصه همینا باعث شد که عاشق حامد بشم 

بدون اون نفس نتونم بکشم 

وقتی ساعت از هفت شب بگذره و کنارم نباشه دلم نا اروم باشه 

الان نمیگم زن خوبی شدم ولی با تک تک سلول های بدنم عشق حامدو باور کردم و ده ها برابر عاشقش هستم 

بهش گیر نمیدم .اذیتش نمیکنم .بحث بیخود هم راه نمیندازم

ناراحت میشه دلم میخواد از قفسه سینه ام بیاد بیرون 

بهم ثابت کرده همیشه و همه جا طرف من و زندگی مونه و لاغیر!

زندگی 90 درصدش گذشت و صبره و ده درصد بقیه اش پول و بخر بخر و این چیزا 

سعی کنین اون 90 درصدو تو زندگی دو نفرتون به دست بیارین زودتر 

شیرینیش وصف نشدنیه