امروز اولین نفر تو وبلاگم کامنت گذاشت !!!!!
حیفه اینجا شکلک رقص نداره ولی کلا تو ابرا بودم وقتی دیدم یه نفر خونده !
مرسی رویا
میخوام امروز از دغدغه ی این چند وقتم بنویسم
حامد روزی که اومد خواستگاری گفت براش مهمه که همسرش چادری باشه
یادم رفت اینم بگم که ما سنتی آَشنا شدیم
من اون روزا به اصرار پدرم چادر سر میکردم با اینکه هیچ علااقه ای بهش نداشتم
حامد که اومد خونه مون و بعد هی رفت و آمدمون ادامه دار شد بهش گفتم از چادر بدم میاد و زوری سر میکنم
نمیدونم چرا حرفمو جدی نگرفت
بعد از عروسی من دیگه چادر سر نکردم و حامد هم حرفی نزد
هیچ وقت به لباس پوشیدنم گیر نداد
یه وقت هایی میگفت با چادر قشنگ تری و منم میگفتم راحت نیستم باهاش
بحثی نمیکردیم در این مورد
این مدت که رژیم گرفتم وزنم اومده پایین و هیکلم قشنگ شده و درست از زمانی که تغییر سایزم واضح شد و لباسام مناسب سایز الانم شد حامد 180 درجه عوض شد
به هر چیزی گیر میده
چرا این شلوارو پا میکنی؟
چرا این مانتو رو تن میکنی؟
و.....
دیروز یه شلوار مام استایل خریدم
به محض اینکه پوشیدمش گفت اینو نباید تو شرکت تن کنی
منم جواب ندادم
صبح دقیقا همون شلوارو پا کردم
رسیدیم دم شرکت ما گفت این کدوم شلوارته ؟گفتم همون دیروزی
سی ثانیه سکوت کرد گفت باشه
من درک نمیکنم وقتی من خودم یه انسان عاقل و بالغم و فهم و شعورم میرسه و سال هاست تو دل جامعه دارم کار میکنم چرا باید یکی دیگه به خودش اجازه بده برای ریزترین اختیاراتم نظر بده
ضعف قوانین مملکت گل و بلبل ماست
منم وبتون رو کامل خوندم ولی کامنت نذاشتم. در جریان باشین
مرسی بانو
من ولی کاملا کارتو تایید میکنم؛ دلت شاد باشه

یه کامنت که قابل شما رو نداره عزیزجانم
اینجا همه میان و میرن
یه بارم دلنوشتههای شما به پست من خورد و لذت بردم از خوندنشون.
همیشه بنویس و برای خودت
آخ چه چسبیید کامنتت دوستم