ور وره جادو

یه خانم 31 ساله ام با یه دنیا حرف و روزای بالا و پایین !و همچنین عاشق آشپزی و غذا خوردن !

ور وره جادو

یه خانم 31 ساله ام با یه دنیا حرف و روزای بالا و پایین !و همچنین عاشق آشپزی و غذا خوردن !

خاطرات قدیمی

خب دلم خواست کمی حرف بزنم یهو 

نمیدونم چرا

حرف زنگ زدن شد 

دیدم یه نفره تو دنیا دلم میخواد بهش زنگ بزنم بپرسم حالش چه طوره 

چی کارا میکنه و سرنوشتش چی شد 

ولی خب نه شماره ای ازش برام مونده نه ترسم میذاره دست ببرم سمت تلفنم 

هیچ وقت یادم نمیره اولین بار که منو دید شاید سی ثانیه مات زل زده بودم به چشمام 

بعد از سی ثانیه یه دفعه گفت چشماتون  چه رنگیه؟ کهربایی؟ و منم خنده ام گرفت ازش 

بعدها فهمیدم تو همون بار اول دل رو باخته 

رفتیم و رفتیم 

شاید تنها ایرداش این بود که سربازی نرفته بود !

رفت سربازی و تو تایم اموزشی بود که جواب تماساشو دیگه ندادم

انگار فیلم ترکیه ایه 

خلاصه اومد و هی زنگ و پیگیری که فلانی کجایی و فلانی رو لو لو برد

نمیدونم دیگه چرا دلم نمیخواست جوابشو بدم 

بعدها یاد عاشق بازیاش میفتادم یه کم دلم میگرفت از خودم آخه دختر مرگت چی بود جوون مردمو انقد ازار دادی؟؟؟؟

خلاصه بعد عقدم دیگه ازش بی خبر شدم 

همون دو تا دوست مشترک اون وسط مسطا هم بلاک شدن چون خبر میبردن براش

نمیدونم کجاس و چه میکنه 

فقط اینجا براش مینویسم که صدرا ببخش منو انقد بی معرفتی کردم 

تو واقعا ثابت کردی که دوستم داری من یه کم خلم کلا !




نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد